این روزا احساس می کنم ته ته دنیام و همه ی غصه های دنیا رو دوشه منه ...
اونقدر مشکلات هست که من نمی دونم به ککدومشون فکر کنم و درد های خودم شده کم اهمیت دردهام! که وقتی می خوام از مشکلات دیگه و مهم تر فرار کنم یه راست می رم سرمو با درد های خودم گرم می کنم آخه درد های خودم قابل تحمل تره!
- نگران مامانمم این روزا ظاهرا اوضاع آزمایش ها زیاد جالب نیست! خیلی خیلی نگرانشم!
- نگران داداشمم که کی می خواد این موضوعش رو بشه و کلی دعوا ی بعدش!
- نگران بابامم که دبایتش روز به روز ضعیف ترش می کنه!
- نگران اوضاع کار بابام که خدا می دونه آخرش چی می شه!
- نگران اوضاع کار داداشمم
- نگران سلامتیه داداشمم با این همه استرسی که روشه
- نگران خودمم ...
- نگران خودمم ...
خدایا این همه استرس واسه چیه آخه؟! انگاری دوس داری هر روز اشک چشامو ببینی!
خدایا چی می شه دنیا کمی هم بر وفق مراد ماها باشه ؟ مگه مارو دوس نداری ؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1391/01/29ساعت 18:39  توسط ...
|
یک عدد موبایل سونی اریکسون ری عیدی از داداشم گرفتم! دستش درد نکنه به هرکی می گم می گن داداشت خیلی داداشه که همچین عیدی بهت داده

واقعا دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشته.
یه حس خیلی خوبی دارم نمی دونم دقیقا منبعش از کجاست ولی هست! یه حس خیلی خیلی خوب!
پ.ن: خیلی دوستت دارم ! امیدوارم زودتر ببینمت! شواهدی در کار نیست ولی من اینو حس می کنم!
پ.ن: اتفاقی تاریخ عقد داداشمو فهمیدم! ۲۳/۴/۹۰!
+ نوشته شده در سه شنبه
1391/01/08ساعت 1:0  توسط ...
|
سال نود و یک
نوروز رو به همه تبریک می گم امیدوارم سال خوبی باشه برای هممون.
- ۱.۱.۹۱
شروعش کمی با دلخوری همراه بود. یعنی بعد از سال تحویل بابا یه سری نصیحت ها کرد و در پی اش یک سری حرف ها زد که ناراحت شدم. ولی یک ساعت بعدش همه چی خوب شد و رفتیم اول خونه یکی از دوستای بابا بعدش رفتیم امامزاده عبدالعظیم اول ناهار خوردیم بعدش رفتیم زیارت. بعدش همون نزدیکیا خونه فامیل بابا بود فکر کنم دختر عموی بابا می شه! رفتیم خونه اونها و بعدشم اومدیم خونه.
با وجودی که من تهران به دنیا امدم و اینجا بزرگ شدم ولی تا حالا قسمت نشده بود که برم امام زاده عبدالعظیم! یعنی تا تو حیاتش رفته بودما ولی انگار قسمت نبوده که داخلش برم تا یک یک نود و یک! به مناسبت نوروز و اینکه اولین باری بود که منو طلبیده بودن لابد یه عیدی خوب هم می خوان بهم بدن
همون جا از بابت عیدی که دادن پیش پیش مراتب تشکر به عمل آمد.
و قول دادم که بعدا هم .. بیایم جهت تشکرات پسا پس.
وقتی داشتم تو رستوران کنار حرم ناهار می خوردم حس کردم که خیلی این صحنه برام آشنا هست بعد موقع برگشت یهو یادم افتاد که خوابشو دیده بودم و اتفاقا تو بلاگمم نوشته ام! خلاصه برگستم خونه و بلاگم. گشتم و پیداش کردم همون طور کهتو خواب دیده بودم اول حی می گفتم اینجا کثیفه ولی بعدش خوردم اتفاقا ماهیش هم خوشمزه بودش!
امسال بعد سال ها باز ۷ سین درست کردم تو اولین فرصت یه عکس ازش می ذارم اینجا یادگاری نوروز ۹۱
پ.ن: سال نود یک می تونه سال خوبی برای ورود یک عزیز تو زندگیم باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1391/01/03ساعت 18:38  توسط ...
|
یک سال دیگه هم گذشت با همه خوبی ها و بدی هاش لحظات شاد و غمگینش استرس هاش و نگرانی هاش و...
سال نود سال بدی نبود ولی خیلی خوب هم نبود. امسال موضوع پایان نامم تصویب شد کارش شروع شد ولی هنوز کار داره تا تموم بشه.
رانندگی رو یاد گرفتم البته خیلی مونده تا راننده حرفیه بشم ولی خوی همینشم یه پیشرفته خوبه
مصمم شدم زبان رو جدی ادامه بدم و دارم ادامه می دم تا تافل نمره خوبی بگیرم
همکارای علمی و در عین حال دوستان خوبی پیدا کردم
روحیم تا نیمه های بهمن خیلی خیلی بد بود ولی خوش بختانه یک مدت که خیلی خوبم! و از زندگی راضیم. شکر
به یک موضوعی درباره خودم پی بردم.
یک موضوعث که سال ها بود زجرم می داد خدارو شکر دیگه پروندش تو افکارم بسته شد و از این بابت خیلی خوشحالم.
این از من!
و اما خانوادم:
داداشم عقد کرد د البته پنهانی و کسی خبر نداره حتی بابام! من که سک بار بیشتر دختررو ندیدم . بهر حال امیدوارم خوشبخت بشن.
یک سند اداری که واشه بابام خیلی مهمه دقیقا روزهای آخر سال صادر شد.
و حال مادرم و پدرم خدارو شکر خوبه.
این هم از سال ۹۰ و پروندش بسته شد.

+ نوشته شده در سه شنبه
1391/01/01ساعت 3:8  توسط ...
|
امروز برای اولین بار بعد از یک عمر زندگی در تهران رفتم بازار بزرگ تهران. خیلی شلوغ بود! و خیلی هم خسته شدم. من و مامان و بابا ۳ تایی رفته بودیم. البته من زیاد چیزی نخریدم یه شلوار تو خونه ای به قیمت ۴ هزار تومان خریدم و البته الان یاذم افتاد یک عدد جوراب خوشگلم خریداری کردم. فقط همینا!
امروز در کل روز خوبی بود . خدایا شکرت.
پ.ن: چشمم اونجا دنیال یک نفر بود! منتها نه می دونستم مغازتشون کجاست و نه اینکه چی می فروشند! یادمه یک بار گفته بود که لوازم خانگی حالا جزییاتشو نمی دونم! همش فکر می کردم که همین دورو برا هست!
پ.ن: موقعه برگشت یادم افتادکه گفته بود که ۵ شبنه جمعه ها میره دمااوند دانشگاه. و به احتمال قوی اصلا انجا نبوده!
پ.ن: الان می فهمم چرا با پدرش سر کار تو اونجا مشکل داشته! اصلا شخصیتش به درد کار ت اون محیط و کلکل با مردم نمی خورد! همون عموشون راست گفته بودند که مدیر عاملی میایند!
پ.ن : پدرم حق داشت اینجا دیگه امن نیست! زیرا که سوار یک تاکسی شدم و ......... از اون به بعد دیگه دیر نمیام! پدرم کاملا حق دارند که اصرار دارند که قبل از تاریکی خونه باشم!
+ نوشته شده در جمعه
1390/12/12ساعت 2:41  توسط ...
|
امروز ولنتاین بود و کلی دختر و پسرها زن ها و شوهر ها واشه هم این روز رو تبریک گفتند و به هم کادویی که نشانه میزان عشقسون هست بهم دادند.
برای من که امسال مثل سال های پیش و پیش ترش بود هرچند روز تصلا خوبی نبود برام.
پدرم واقعا نذاشتم که برم دانشگاه و من از صبح از بس اعصابم خورد بوذ خوابیذم تا الان و بازهم خوابم میاد.
نمی دونم این برخورد بابت کدوم اشتباه منه . ولی هرچیه خیلی خیلی بد منو ازرد. هنوزم تو شوک این رفتار پدرم هستم! و نمی فهممش! بیشتر کارش برام خنده داره!
خیلی سخته از عرش بیای تو فرش.. اوضاع من تو خونه الان این مدلی شده. این فکر ت درونم داره بیشتر بیشه کهدیگه این خنه جای من نیست و باید برم یه جای دیگه.. قبل از اینکه رومون به هم بیشتر باز بشه و کدورت ها بیشتر بشه. ولی من جایی ندارم که برم!
الان نمی دونم فردا می شه رفت یونی یا نه!
عجب زندگی پر از هیجانی دارم من!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/11/26ساعت 0:28  توسط ...
|
اعصابم خیلی خورده!
فقط بابت اینکه تا دیر وقت ت دانشگاه درگیر کار پایان نامه هستی و حسابی هم خسته شدی. پدرت ت راه زنگ بزنه بگه که چرا دیر کردی مگه بهت نگفته بودم که تا قبل اینکه ها تاریک بشه خونه باشی ؟ و ت هم که دستت کنار نشسته می دونی که ترکی می فهمه .فقط میگی که تو راهی اگه می شه از میدنه ... بیا دنبالم و در مقابل گوشی رو برت قطع کنه!!
بیای دره خونه با اکراه بعد کلی زنگ در بروت باز کنه و شروع کنه به تهدید کردن که از فردا دانشگاه نمی ری و می شینی خونه!
در مقابل اصلا چیزی بروت نیاری انگار که اتفاقی نیوفتاده ولی از درون بغض خفت بکنه!
و حی با خودت تکرار بکنی که آخه من چه کار خلافی انجام دادم که باید این طرز صحبت و این نگاه با غضب و این تهدید ها رو بشنوم ؟
خیلی خسته ام. گریه هم دیگه ارومم نمی کنه.....
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/11/24ساعت 23:28  توسط ...
|
اصولا آدمی نیستم که کسی رو نفرین بکنم ولی امروز یکی رو نفرین کردم و امید وارم نفرینم بگیره شاید اون موقع حال منو درک کنه و دیگه بهم نخنده! و مسخرم نکنه .....
جالب بود امروز حرفای جدید باحالی شنیدم! قوانین جدید در خانه برای من وضع شده ... همه کار هامو قرار خودم انجام بدم و قرار نیست کشی کمکی به من بکنه
دیگه احساس می کنم که هر طوری شده باید رفت. اینجا دیگه جای موندن برای من نیست. شاید فاصله بتونه روابط رو بهتر بکنه.
خداییش هیچ وقت انتظار نداشتم که یه روزی اوضاعم اینطوری بشه . آدم فقط باید واسه خودش زندگی کنه فقط برای خودش . من تا الان همش برای خانوادم زندگی کردم و به خودم اجازه هیچ کاری خارج از خواسته اونها هنجام ندادم ولی نتیجه جالبی گرفتم! اشتباه کردم گویا!!!
خیلی خسته ام.
+ نوشته شده در شنبه
1390/11/15ساعت 22:13  توسط ...
|
فکر کنم کم کم وقته رفتنه . یعنی احساس می کنم که موندن بیشتر تو خونه پدری فقط حرف و حدیث ها رو بیشتر می کنه و رومونو نصبت به هم باز می کنه. یه زمانی دختر یکی یدونه عزیز خونه بودم که کمتر از گل بهم گفته نمی شد ولی الان یه مدت هست که خیلی نیش و کنایه می شنوم و تیکه هم می شنویم! حالا شدم یه دختر پر از عیب و ایراد از ظاهر گرفته تا رفتار . هرکاری می کنم یکی یه حرفی بهم می زنه!
از کنارشون که رد می شم سری تکون می دن انگار مدل راه رفتم هم پر از عیب و ایراده.
این روزها دیگه از این حرفا و رفتار ها خسته شدم. یعنی به این مدل رفتارها اصلا عادت ندارم. خیلی دلم گرفته..
هر روز صبح که پا می شم یه حرفی هست واسه ایراد گرفتن و من بیشتر به این موضوع می رسم که دیگه باید رفت قبل از اینکه رومون بیشتر از این به هم باز بشه باید رفت. کاش همون موقع که ۲۲ ۲۳ سالم بودو عزیز خونه بودم می رفتم قبل از اینکه این برخوردها پیش بیاد.
فشار روحیه زیادی رومه دیگه نمی تونم...
شدید به یکی نیاز دارم که حمایتم بکنه از بابات روحی یکی که درکم کنه
آخه دیگه حس می کنم دوستی ندارم . همین روابط باقی مونده هم یک اربتاط دوستانه یک طرفه هست که وقتی کسی کاری داره یادش می افته که منم هستم.
خیلی تنها و خسته هستم....
کی قراره این دوره تموم بشه و تجربه های شیرین با هم بودن رو تجربه بکنم...
+ نوشته شده در جمعه
1390/11/14ساعت 20:55  توسط ...
|
منم BMW می خوام!!!!!!!!!
هر روز که بیرون می رم کلی از این ماشینا می بینم! خوبه حالا مردم پول ندارد! و تماما هدف بر این بوده که مردم یه دست بشن! جالبه که نتیجه یه دست شدن مردم شده این همه ماشین مدل بالا که قبلا اینقدر نبود!! لابد همه ی مردم در نتیجه این تغییرات اخیر پول دار شدن!
ظاهرا من جزو اون دسته از آدم ها هستم که تا زور بالا سرم نباشه هیچ کاری نمی کنم! این اصرار های مامانمون واسه بردنش واسه خرید اگه نمی بود من عمرا رانندگی یاد می گرفتم! البته نه اینکه الان حرفه ای هستم! ولی خود یه خورده یاد گرفتیم
.
امروز روز عقدکنون یکی از دوستان بود جزو اون دسته آدم ها بود که همیشه حس می کردم که خوشبخت می شه. انشاالله که همیشه خوشبخت باشه.

+ نوشته شده در شنبه
1390/11/08ساعت 0:16  توسط ...
|